حرف های پراکنده GitHub
حرف های پراکنده Rss

آدمای عوضی

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۱۴-۱۱-۱۳۹۷

۱

پست قبلی چقدر منفی نوشته بودم. خدا رو شکر از وقتی دارو هامو درست می خورم دستم خیلی بهتر شده و دیگه راحت می تونم تایپ کنم. چقدر حس خوبیه بدون درد تایپ کردن. این پست رو می خوام بنویسم به خاطر همه دوستای خوبیم که تو کمتر از ۲ ساعت بعد منتشر شدن پستم بهم زنگ زدن و تمام تلاششونو کردن که کمکم کنن. انصافا باورم نمی شد این همه آدم بخونن این سگ دونیو :). چند وقتیه کم حوصله شدم. وقتی پیش رفیقامم علی سجاد زهدو جفاطی و …. لامصب چقدر خوش می گذره. بعد از اون ور سر و کله زدن با یه مش آدم زبون نفهم واقعا رو مخه. حاضرم برم تو دروازه غار زندگی کنم ولی با اینا سر و کله نزنم.

بعضی وقتا می خوام برم خودمو دار بزنم می دونین چرا؟ چون مصطفی و احسان رو می بینم. دو تا آدم پر انرژی پاکار و باهوش که هر کدوم افتادن یه گوشه و از استعدادشون استفاده نمی شه. حرس می خورم می بینم ممد سر تا پا فسفر خالص هست بعد مملکت رو یه مش گاو اداره می کنن. با داییم هفته پیش رفته بودیم بیرون. داییم بچه باهوشیه. مدیر گنده ای هس واسه خودش (که صداشم در نمی یاره) تو قدم زدن خودش می گف تو اداره دولتیه ما همه showان. فقط یه مش آدم دور هم جمع شدیم که چیکه چیکه پول نفت رو می ریزن تو حلقوممون. خیلی برام جالب بود که همه آدمای درس درمون کشور این fact براشون مثل روز روشنه و بعد ما یه مش کارمند مف خور داریم که نه تنها پول نفت رو حروم می کنن بلکه شاکی هم هستن چرا کم بهشون می دن. (البته تقصیر آدم ها نیس بلکه مشکل از سیستمه)

به عنوان حرف آخر امیدوارم بتونم محبت های همه دوستامو جبران کنم. دم همشون گرم !!!cheers

آخرین داراییم

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۰۱-۱۱-۱۳۹۷

۳

تو زندگیم چیزهای زیادیی نداشتم. یه کامپیوتر فکسنی یه اتاق شلوغ و یه ذهن داغون تر اما خب با همینا خوش بودم و زندگی می گذشت. روزگار چرخید و چرخید و کم کم اتفاقایی افتاد که نباید می افتاد و زندگی سخت تر و سخت تر شد اما بیژن کوچولو قصه ما به همون دارایی های کوچیکش قانع بود و غصه دنیا رو نمی خورد. تا اینکه یه روز دستش شروع کرد درد کردن. اول خیلی محلش نذاشت. گفت چیزی نیست من هنوز جوونم و زود خوب می شه. اما دردی که داشت بزرگتر از اون چیزی بود که فکر می کرد.یک ماه گذشت دو ماه گذشت و درد دستش بیشتر شد. تصمیم گرفت کارهاشو با اون یکی دستش انجام بده. Qt رو باز کرد و یهسری برنامه های چرت وپرت نوشت که بتونه کاراشو با کیبورد و دست چپ انجام بده اما طولی نکشید که دست چپشم مثل دست راستش به همون بیماری کوفتی دچار شد. پزشک رفت. آزمایش داد اما کار از کار گذشته بود…